تبليغاتX
به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد

به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد

 

ظهر يک روز سرد زمستاني اميلي هنگامي که از خانه بيرون مي رفت پاکتي را درکنار درب منزلش ديد روي پاکت نه آدرسي بود نه مهري فقط نامي روي َآَن درج شده بود :اميلي عزيز عصر امروز به خانه تو خواهم آَمد با عشق خدا
اميلي تعجب کرد با خود گفت من که آدم بزرگي نيستم پس چرا خداوند مي خواهد مرا ملاقات کند .به فکر افتاد وقتي داخل کيفش را ديد جز تعدادي سکه پول ديگر ي نداشت به طرف يخچال رفت آن هم خالي بود عصر هنگامي که براي خريد نان بيرون رفت در راه هنگام برگشت پير زن و پبر مردي را ديد که از او طلب نان کردند اميلي در پاسخ آنان گفت :متاسفم .نان را خودم احتياج دارم .اما کمي که جلوتر رفت پشيمان شد و برگشت و کتش و نان هايي که خريده بود را به آنها داد.به کنار درب منزل که رسيد دوباره نامه اي را ديد روي نامه نوشته شده بود : از هديه دادن نان و کتت ممنون با عشق خدا

خداوند هنگامي که انسان را اندازه ميگيرد متر را دور "قلبش "مي گذارد نه دور "سرش"

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت19:53توسط آرش | |

در زمان قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس­العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي ­تفاوت از کنار تخته سنگ مي ­گذشتند.

بسياري هم غرولند مي­ کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي­عرضه ­اي است ... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي ­داشت.

نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد.

ناگهان کيسه ­اي را ديد که وسط جاده و زيرتخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه­ هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود: «هر سد و مانعي مي­تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.<

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت19:52توسط آرش | |

كشاورزي الاغ پيري داشت كه اين الاغ يك روز به طور اتفاقي در يك چاه بدون آب افتاد.
كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از چاه بيرون بياورد.
براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد , كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد , سعي مي كرد روي خاكها برود.
روستاييها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن و تلاش كردن ادامه داد تا اينكه به لبه ي چاه رسيد و بيرون آمد.
مشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما مي ريزد و ما هميشه دو انتخاب داريم:اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت18:6توسط آرش | |

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه گفتند ديگر چاره اي نيست. شما به زودي خواهيد مرد.

دو قورباغه اين حرفها رو ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه‌هاي ديگر، دائما به آنها مي‌گفتند كه دست از تلاش بردارند، چون نمي‌توانند از گودال برون بيايند و بزودي خواهند مرد.

بالاخره يكي از قورباغه‌ها، تسليم گفته‌هاي ديگران شد و دست از تلاش برداشت. او بي‌درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ديگر همچنان با حداكثر تلاشش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي‌كرد. ديگر قورباغه‌ها فرياد مي‌زدند دست از تلاش بردار! اما او با توان بيشتري تلاش مي‌كرد و بالاخره از گودال بيرون آمد.

وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه‌ها از او پرسيدند:" مگر تو حرفهاي ما رو نشنيدي ؟"

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي‌كرده كه ديگران او را تشويق مي‌كنند.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت18:5توسط آرش | |

در بيمارستاني ،دو مرد در يک اتاق بستري بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هايشان ، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.
او با اين کار جان تازه اي مي گرفت، چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت.
در يک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد.با وجود اين که مرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود.
روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد.يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد،با پيکر بي جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟
پرستار گفت: او که نابينا بود، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند.شايد فقط خواسته تورا به زندگي اميدوار کند.
بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان ، سعي کنيد ديگران را شاد کنيد
....شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود...
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد ، کافيست تمام نعمتهايتان را ، که با پول نمي توان خريد،بشماريد. زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد.
انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند.
انسانها عمل شما را فراموش مي کنند.
اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه احساسي را برايشان به وجود آورده ايد.
به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست، بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند.

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت18:5توسط آرش | |

کوه
پسركي همراه يا پدرش در كوه قدم مي زد كه ناگهان به زمين افتاد وفرياد زد: "آ آ‌ آ آ آ آ خ خ خ " در كمال تعجب صدايي را در كوه شنيد كه تكرار مي كرد: " آ آ‌ آ آ آ آ خ خ خ " پسرك كنجكاوانه فرياد زد :" توكي هستي؟" و پاسخ دريافت كرد " تو كي هستي؟
دوباره پسرك فرياد زد:" تو را تحسين مي كنم ." وصدا دوباره پاسخ داد " تو را تحسين مي كنم ."
پسرك عصباني از اين پاسخ فرياد زد : " ترسو " و دوباره شنيد " ترسو"
متعجبانه به پدرش نگاه كرد و گفت : " اينجا چه خبر است؟ " پدرلبخند زد و گفت : " پسرم خوب دقت كن" و فرياد زد :" تو قهرماني" و صدا پاسخ داد : تو قهرماني"
پسر بسيار متعجب شد ولي چيزي نفهميد؛ پس از مكثي كوتاه پدر شروع به توضيح كرد و گفت: " انسانها اين پديده را پژواك مي نامند اما در واقع آن زندگي است. اوهرچيزي را كه تو مي گويي يا انجام مي دهي به تو پس مي دهد ؛ زندگي ما، انعكاس اعمال ماست ؛
اگر تومحبت بيشتري از ديگران انتظار داري، عشق بيشتري را در قلبت به وجود بياور.
اگر تو لياقت و شايستگي بيشتري را ازديگران انتظار داري آن را در خودت تقويت كن.
اين رابطه در مورد همه چيز صادق است و در تمام زندگي نمايان است ؛ زندگي همان چيزي را به تو باز مي گرداند كه تو به او مي دهي .

زندگي يك شانس يا يك اتفاق ساده نيست، بلكه آن بازتاب اعمال شماست.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت12:24توسط آرش | |

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد

شمع اول گفت :من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد

شمع دوم گفت: من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشترآدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت

شمع سوم باناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد

ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تاآخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس

شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم

با چشماني که ازاشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد

نور اميد هرگزنبايد از زندگي شما محو شود

هر يک از ما دراين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه داريم

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت13:30توسط آرش | |

 

 

به چشمانت بیاموز هر کسی ارزش دیدن ندارد , به چشمانت بیاموز که به چشم به راه بودن عادت نکند , به چشمانت بیاموز که به درخیره نماند , به چشمانت بیاموز که برای هر کسی بیخواب نشود, به زبانت بیاموز که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد, به زبانت بیاموز به هر کسی نگوید دوستت دارم , به لبانت بیاموز هر لبی ارزش بوسیدن ندارد , به پاهایت بیاموز هر راهی ارزش رفتن ندارد , به آن دو بیاموز که به رفتن عادت نکند.

 

سلام چند وقت بود آپ نکرده بودم حالا اومدم واستون چند تا عکس از خودم بزارم درضمن هر کی مطلبی چیزی بیوگرافی یا هر چیزدیگه ای خواست بگه تا واسش بزارم اگه میشه راهنماییم کنیدکه تو وبلاگم چی بزارم راستی اگه میشه نظرتون رو در مورد عکسهابگین به نظر شما کدومشون بهتره مخلص همه ی شما آرش تی پی ... .

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت23:51توسط آرش | |

 


روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسيد.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدي و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند.

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت14:20توسط آرش | |

 

 

 

 

 

کریستیانو رونالدو دوس سانتوز آویرو که بیشتر به نام کریستیانو رونالدو معروف است در 5 ژانویه 1985 در مَدیرای پرتغال متولد شد.قد وی 185 سانتیمتر است.وی دارای یک برادر بزرگتر به نام هوگو و دو خواهر بزرگتر از خود به نام های الما و لیلیانا است.فوتبالش را از سه سالگی آغاز کرد و در سن شش سالگی به مدرسه فوتبال رفت.اولین باشگاهی که او در آن بازی کرد باشگاه آماتور آندورینها بود جاییکه پدرش آن را اداره می کرد هنگامیکه رونالدو 8 سالش بود.هنگامیکه به سن 10 سال رسید دو باشگاه مطرح شهر مدیرا به نام های سی.اس ماریتیمو و سی.دی ناسیونال خواهان وی شدند که سرانجام وی به عضوین ناسیونال در آمد.در دوران بچگی تیم مورد علاقه ی او بنفیکا بود در حالیکه در سال 2001 تا سال 2003 به عضویت تیم رقیب بنفیکا یعنی اسپورتینگ لیسبون در آمد.رونالدو در اسپورتینگ رشد کرد و اولین بازیکن تاریخ این باشگاه شد که برای تیم های زیر 16 سال ، زیر 17 سال و زیر 18 سال این باشگاه بازیکن ساز بازی کرده است.هنگامیکه وی برای تیم بزرگسالان اسپورتینگ بازی کرد در همان آغاز کار در برابر موریرنس دو گل به ثمر رساند.اولین باشگاه بزرگی که او را در نظر گرفت باشگاه لیورپول بود که البته به دلیل کوچک بودن و 16 سال بیشتر سن نداشتن او را نپذیرفتند! اما در تابستان سال 2003 الکس فرگوسن کریس را با قراردادی 12.24 میلیون یورویی به منچستر آورد و وی اسپورتینگ را که با سن کمش 25 بازی برای آن انجام داده بود و سه گل به ثمر رسانده بود را ترک کرد.اگرچه رونالدو شماره ی 28 را تقاضا کرد که در اسپورتینگ می پوشید اما شماره 7 را برتن کرد.شماره ای که قبلاً بر تن بزرگانی چون جورج بست ، بریان رابسون ، اریک کانتونا و دیوید بکهام بود!

در سال 2003 به تیم ملی پرتغال دعوت شد و نشان داد که در تیم ملی نیز چهره ای موفق است. در انجام مسابقات انتخابی جام جهانی 2006 هنگامیکه پرتغال در برابر روسیه در حال بازی بود پدرش به نام دنیس آویرو در 7 سپتامبر 2005 از دنیا رفت. و وی پس از این اتفاق داربی شهر منچستر در برابر منچستر سیتی را از دست داد.

رونالدو اولین حضورش را برای منچستر که 60 دقیقه بود در برابر بولتون در ورزشگاه اولد ترافورد شهر منچستر انجام داد.که آن بازی با حساب 4 بر صفر به نفع منچستر به پایان رسید.در 29 اکتبر 2005 رونالدو اولین گل لیگ برتری خود که مصادف با هزارمین گل لیگ برتری منچستر یونایتد بود را در برابر میدلزبورو به ثمر رساند که البته آن بازی با حساب 4 بر 1 به نفع میدلزبورو به پایان رسید و گل خوش یمنی نبود.

رونالدو توانایی بازی با هر دو پا را دارد و در تمام مناطق جلو از جمله چپ ، راست ، وسط می تواند بازی کند.مهارت او با بازی با توپ و پا عوض کردن ها و شوت های محکم دیدنی و دریبل های سرعتی و توانایی سر زدن او کم نظیر است و هر مدافعی را در مواجهه با او دچار مشکل می کند و می تواند هر خط دفاعی را بهم بزند.

افتخارت با منچستر

قهرمانی در لیگ برتر انگلیس در فصل 2007-2006

قهرمانی در جام حذفی انگلیس در سال 2004

نایب قهرمانی در جام حذفی انگلیس در فصل 2006-2005 و 2007-2006

 

افتخارات ملی

عنوان چهارمی با تیم ملی پرتغال در جام جهانی 2006 آلمان

 

افتخارات فردی

بهترین بازیکن پرتغال در سال 2007

انتخاب در تیم منتخب باشگاه های انگلیس در فصل های 2006-2005 و 2007-2006

بهترین بازیکن فصل لیگ برتر انگلیس در فصل 2007-2006

بهترین بازیکن ماه لیگ برتر انگلیس در ماه های نوامبر و دسامبر سال 2006

انتخاب در تیم منتخب یوفا در 2004

عنوان سومین بازیکن برتر جهان در سال 2007 بعد از کاکا و لیونل مسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت22:57توسط آرش | |